ترسم که شعـــر سنگ مزارم این شود
این هـم جمـال یوسف زهـرا ندید و رفت

از شهر وعده های تو آرام می رود
آن که تو را ندیده و ناکام می رود
دارد ازین سه شنبه و این جمکران سرد
چشم انتظارِ خسته و گمنام می رود
شاید هم آمدی، منِ غافل ندیدمت ...
از حال ـ این دچار به اوهام ـ می رود
یک روز روشنایی چشمان عاشقم
با گریه مدام، سرانجام می رود...
تاريخ : دوشنبه 29 دی 1393 | 18:33 | نویسنده : yas_mahdi |
ارسال نظر(0)
.: Weblog Themes By Pichak :.